شورت ویدئو ایجاد کردن
مواد لازم :
مرغ کامل
نمک، فلفل قرمز
شکر ۱ ق چ
پیاز خلالی
زعفران
🎥قهرمان پارالمپیکی که با جوایزش برای پدرش تریلی خرید
🔹«زهرا رحیمی» نایبقهرمان ۱۵ ساله پارالمپیک ۲۰۲۴ پاریس پیش از حضور در این مسابقات گفته بود ۲ آرزو دارد؛ اولی کسب مدال پارالمپیک و دومی خریدن تریلی برای پدرش.
🔹حالا زهرا به عهدش وفا کرده و با تمام جوایزی که گرفته بود و بخشی از پسانداز خانوادگی، در آستانه روز پدر، یک تریلی کِشنده برای پدرش خریده است.
🔹در پایان این ویدئویی که زهرا رحیمی در صفحه شخصیاش منتشر کرده، پدرش با تریلی دور او میچرخد.
انسان از ازل تا به ابد همواره با سختیها همنشین بوده است؛
گویی زندگی چیزی جز آزمون عبور از تنگناها نیست.
اما چه بسیار که این حقیقت را بهانه ساخته و به جای صیقل دادن درون خود، به روزمرگیهای بیثمر روی آورده است.
او میپندارد که سختیها روزی پایان میگیرند و آنگاه فرصت خواهد داشت جان خویش را پرورش دهد، گویی که زندگی در انتظار اوست. غافل از آنکه سختیها نه توقفگاه، که جادهای به سوی تعالیاند.
هر روزی که در گذر از آنها به صیقل درون خویش بیاعتناست، فرصتی است که برای همیشه از دست میرود.
حقیقت این است که پرورش جان، نه به پایان سختیها، که به پذیرش آنها و یافتن گوهر وجود در میان این دشواریها بستگی دارد.
جسم، این تن خاکی، لباسی است که روح را در بر گرفته است؛ لباسی از جنس فنا، که روزی فرسوده خواهد شد و از تن جان خواهد افتاد. اما روح، این گوهر تابناک، از ازل تا ابد جاری است، همچون نسیمی که در میان پردههای هستی میوزد.
آیا جامهی خاکی ما حقیقت ماست؟ یا آنکه در پس این پردهی جسمانی، حقیقتی نهفته است که از جنس نور و راز است؟
جسم، گرچه محدود و محصور است، اما روح در بیکرانگی معنا غوطهور است. تن، در زمین ریشه دارد، اما روح، آسمان را مینگرد و پرواز را آرزو میکند.
جسم، تنها امانتی است که برای مدتی کوتاه بر دوش داریم، و روزی، همانگونه که لباس کهنه را از تن فرو مینهیم، آن را نیز ترک خواهیم گفت. اما آنچه باقی میماند، حقیقت ماست؛ آن شعلهای که در تاریکی نمیمیرد، آن نغمهای که در سکوت محو نمیشود.
بیاییم این لباس را نه زنجیری بر پرواز روح، که بالی برای سیر در معرفت و عشق بدانیم. مبادا که آن را برای خویش بت سازیم، که جسم، گذرگاهی است و نه مقصد. و تنها آن لحظه که این جامه را رها کنیم، خواهیم دانست که ما نه از خاک، که از نوریم.
آری
جسم، جامهای است که روح بر تن دارد، ردایی که از خاک برآمده و به خاک بازمیگردد. روح اما، مسافری است از دیاری دیگر، از جنس نور و بیکرانگی. همانگونه که جامه، نه حقیقت آدمی، که پوششی بر اوست، جسم نیز سایهای است که حقیقت ما را در خویش پنهان میدارد.
چه بسا جامهای فاخر بر تنی فرسوده و رنجور، و چه بسیار لباسی کهنه بر دلی آکنده از عشق و روشنی. جسم، هرچه باشد، در نهایت از هم خواهد گسست، اما آنچه باقی میماند، آن نوری است که از پس این جامهی خاکی سر برمیآورد.
پس مبادا که فریب این لباس فانی را بخوریم و حقیقت خویش را در آیینهی آن بجوییم. ما نه تن، که روحی سرگشتهایم در جستجوی بازگشت به سرچشمهی خویش. جسم را گرامی بداریم، اما آن را با حقیقت خویش یکی مپنداریم، که این جامه روزی از تن فرو خواهد افتاد و آنگاه تنها آنچه از جنس بیکرانی است، به جای خواهد ماند.
نوشته ای از دکتر امیر مهرداد خسروی




