درنگی در دعای عرفه
در آستانهٔ غروبِ روزِ باشکوهِ عرفه ، زمین حالِ دیگری دارد؛
گویی آسمان، پردههای کبریایی خویش را کنار زده است تا صدای لرزانِ بندگان را بیواسطه بشنود.
عرفه، موسمِ بازگشتِ انسان به خویشتنِ گمشدهٔ خویش است؛
روزی که دلها از هیاهوی خاک جدا میشوند و به سمتِ افقهای بیپایانِ رحمت پر میکشند.
در این روز، دعا تنها کلماتِ جاری بر زبان نیست؛
نَفَسِ جان است در لحظهٔ ملاقاتِ فقرِ انسان با بیکرانگیِ خداوند.
هر اشک، چونان مرواریدی است که از عمقِ شکستگیِ دل برمیخیزد،
و هر «یا الله»، پلی است میانِ خاکِ تن و افلاکِ معنا.
دعای عرفه، سرودِ شناخت است؛
اعترافِ باشکوهِ بندهای که در برابرِ عظمتِ آفرینش، خویش را قطرهای در اقیانوس میبیند.
واژههایش نه فقط دعا، که آیینهٔ معرفتاند؛
آنجا که انسان، تمامِ داشتهها و نداشتههایش را بر آستانِ معبود مینهد و با زبانی آکنده از عشق میگوید:
«خدایا، اگر تو نباشی، جهان در چشمِ من جز بیابانی خاموش نیست.»
عرفه، روزِ شکستنِ غرور و روییدنِ نور است؛
روزِ آنکه دل، از زندانِ غفلت رها شود و در هوای حضورِ الهی تنفس کند.
در غروبِ عرفه، آسمان چنان نزدیک میشود که گویی فرشتگان بر شانههای زمین فرود آمدهاند،
و خداوند، مهربانتر از همیشه، بندگانِ خستهٔ خویش را به آغوشِ رحمت فرا میخواند.
خوشا آنان که در این روز، دل را به اشک میشویند،
کینهها را دفن میکنند،
و با دستانی تهی اما قلبی امیدوار، درِ خانهٔ خدا را میکوبند؛
زیرا عرفه، وعدهگاهِ اجابت است،
و دعا در این روز، بالی است که روح را تا بلندای آرامشِ ابدی میبرد.

