شورت ویدئو ایجاد کردن

قابل توجه والدین

مامان ها

0

0

18

محمد اصفهانی

خانواده متعادل

0

0

29

⁣.
خاطره‌ها همچون برگ‌های پاییزی‌اند؛
گاه با نسیمی آرام از شاخه‌های گذشته فرو می‌افتند و گاه طوفانی در دل به پا می‌کنند. برخی نرم و لطیف‌اند، چون عطر باران بر خاک تشنه، و برخی تیز و گزنده، چون خنجر بی‌رحم زمان.

آن‌ها ما را به کوچه‌های کودکی می‌برند، به خنده‌های بی‌دلیل، به چشمانی که روزی درخشان بودند و دست‌هایی که گرمایشان دیگر نیست. خاطره‌ها گاهی آرامش‌اند، گاهی اندوه، اما هرگز از میان نمی‌روند؛ تنها در گوشه‌ای از دل پنهان می‌شوند تا روزی دوباره از پسِ یک نغمه، یک عطر یا یک غروب، جان بگیرند و ما را به سفری بی‌پایان در گذشته ببرند.

خاطره‌ها، تکه‌هایی از گذشته‌اند که در دل زمان جاودانه می‌شوند. گاهی در میان شلوغی‌های زندگی، بی‌هوا از گوشه‌ای سر برمی‌آورند، لبخندی بر لب‌ها می‌نشانند یا چشمی را نمناک می‌کنند.

برخی، چون نسیم بهاری، لطیف و دلنشین‌اند؛ عطر کودکی، صدای خنده‌های بی‌پایان، نرمی دستانی که روزگاری دستانمان را در میان خود می‌فشردند. برخی دیگر، چون برگ‌های پاییزی، اندوهناک و غریب‌اند؛ لحظاتی که دیگر بازنمی‌گردند، نگاهی که در ازدحام سال‌ها گم شده است.

اما خاطره‌ها، چه شاد و چه غمگین، گنجینه‌های بی‌همتای روح‌اند. یادآور آنچه بوده‌ایم، آنچه آموخته‌ایم و آنچه قلبمان هنوز در هوای آن می‌تپد. و چه زیباست که در غروب‌های تنهایی، دست بر پنجره‌ی ذهن بکشیم و با لبخندی از عمق جان، به سرزمین خاطرات سلامی دوباره کنیم.

Exirtv

0

0

12

⁣.
نگاه‌ها
دروازه‌هایی هستند که
به دنیایی از احساسات و افکار گشوده می‌شوند؛
دنیایی که در سکوت خویش،
پر از نجواهای نشنیده و داستان‌های ناگفته است.

هر نگاه، جمله‌ای ناتمام از کتابی نانوشته است؛
و هر پلک زدن،
ورق خوردن صفحه‌ای از آن کتاب.

در پسِ چشمانِ خاموش، گفتگوهایی جریان دارد
که با هیچ زبانی نمی‌توان به آن‌ها معنا بخشید.

این نگاه‌ها، بار سنگینی از حرف‌های نهان را با خود حمل می‌کنند؛

گاه سخنی از عشق،
گاه نجوایی از غم،
و گاه افشایی از امیدی پنهان.

هر نگاه،
پنجره‌ای است که به روح انسان گشوده می‌شود،
و در آن لحظات کوتاه،
هزاران واژه‌ی ناگفته
به جان مخاطب رسوخ می‌کند.

آری،
نگاه‌ها شاید در سکوت غرق باشند،
اما در دل خود دنیایی از گفتگوهای نشنیده
و سخنان ناگفته را جای داده‌اند؛

کافیست تا چشمها به یکدیگر گره بخورند
تا از عمقِ این دریای خاموش،
گوهرهایی بی‌پایان از احساسات را دریابی.

ارادتمند
امیر مهرداد خسروی

Exirtv

0

0

19

⁣مردی رو میشناختم که میگفت …

Exirtv

0

0

11

⁣در گذشته‌های دور زندگی ،
روزگاری بود که زندگی ساده‌تر و آرام‌تر می گذشت .

کوچه‌ها پر از صدای خنده کودکان و زمزمه‌های دلنشین پیران بود.

خانه‌ها با دیوارهای کاه‌گلی
و حیاط‌های بزرگ پر از درختان پرثمر،
مکانی برای گردهمایی و مهربانی آدمها بود.

مردم، با دلی پاک و دست‌هایی خالی از تکنولوژی‌های امروزی،
در کنار هم زیستند،
و ارزش‌های انسانی نیز در بالاترین مقام قرار داشت.

شب‌ها،
زیر نور ماه و ستارگان،
داستان‌های قدیمی و افسانه‌ها نقل می‌شد
و صدای آرامش‌بخش آب در جویبارها روح را نوازش می‌داد.

آن روزگار ، دل‌ها به یکدیگر نزدیک‌تر بود
و زندگی، با تمام سادگی‌اش،
بوی صفا و مهر می‌داد.

آنچه در آن روزهای خوب بود،
بوی عطر گل‌های یاس می داد و در حیاط‌های قدیمی ، صدای نسیم در میان شاخه‌های درختان،
دلبری بود که دل‌ها را به هم پیوند می‌داد و از یاد ها را به عشق می نشاند .

هر لحظه از آن روزگار،
شعری بود که با مهر و دوستی نوشته شده بود

و اینگونه بود که در دل تاریخ جاودانه ماند.

ارادتمند
امیر مهرداد خسروی

Exirtv

0

0

18